عبور از قاب شیشه‌ای؛ پدیدارشناسی یک تجربه زیسته از جنگ

امیدرضا کاظمی- چهارم فروردین ۱۴۰۵

من هم، مانند بسیاری درگیر در عصر رسانه، سال‌ها جنگ را از پشت یک قاب شیشه‌ای امن تماشا می‌کردم. من عاشق سینمای جنگ بودم؛ با سکانس‌های «نجات سرباز رایان» میخکوب می‌شدم، با «فهرست شیندلر» بغض می‌کردم، اشک می‌ریختم، امیدوار میشدم و در نوسانی از بیم و امید غوطه‌ور بودم. در آن روزها، جنگ برای من یک مفهوم «دراماتیک» بود. ذهن من به دلیل برخورداری از «فاصله روانی» و فیزیکی با میدان نبرد، می‌توانست این پدیده ویرانگر را به عنوان یک قصه پردازش کند. در آن دوران، من در جایگاه یک «ناظر بیرونی» ایستاده بودم و گمان می‌کردم با تماشای این بازنمایی‌های رسانه‌ای، درد جنگ را می‌فهمم.

حتی در طول تنش‌های دوازده‌روزه اخیر میان ایران و اسرائیل، با وجود اینکه در بطن یک کشور درگیر حضور داشتم، واکنش اولیه‌ام بیشتر از جنس «شوک» بود تا درک واقعیِ وحشت. ذهن انسان تا آخرین لحظه مقاومت می‌کند تا واقعیت را در همان قالب یک «نمایش» نگه دارد. اما در دوازدهم اسفند ماه، این قاب شیشه‌ای برای همیشه شکست و فاصله روانی من با جنگ، به خشن‌ترین شکل ممکن به صفر رسید.

آن شب، ما در حال تجربه زیستِ روزمره خود بودیم؛ در حاشیه امن کاناپه نشسته و به تماشای یک درام تلویزیونی مشغول بودیم که ناگهان تراژدی، دیوار خانه‌مان را شکافت. همه‌چیز با یک صدای سوت، نور و یک انفجار در نزدیکی ما آغاز شد. پیش از آنکه ذهن بتواند این داده‌های جدید را تحلیل کند یا حتی نگران عزیزی شویم که برای آوردن ماشین به بیرون رفته بود، موج مهیب و صدای کرکننده‌ترِ انفجار دوم همه‌چیز را بلعید. تاریکی مطلق همه‌جا را فرا گرفت.

در آن لحظه، مفهوم «تجربه زیسته» جایگزین مفهوم انتزاعیِ جنگ شد. وقتی هراسان به خیابان دویدیم و با چهره‌های آشفته همسایگان مواجه شدیم، وقتی همسایه‌ای را دیدیم که زخمی و خون‌آلود از نزدیکی محل انفجار بازگشته بود و ماشینش با ترکش‌ها سوراخ‌سوراخ شده بود، جنگ از روی پرده سینما پایین آمد و با گوشت و استخوان ما آمیخته شد.

آن شب فهمیدم جنگ چیست. جنگ دیگر یک روایت نبود؛ جنگ، آن صدای زنگ‌داری بود که تا روزها در گوشم جولان می‌داد. جنگ، آن بی‌تابیِ رسوب‌کرده در روانم بود که اجازه نمی‌داد جز در زیرزمین به خواب بروم. این همان ترومای شناختی است که هیچ دوربینی قادر به ثبت کامل آن نیست.

اما فروپاشیِ نهاییِ مفهوم امنیت زمانی رخ داد که گمان می‌کردیم از بلوا دور شده‌ایم و خانه دوستی لانه کرده بودیم. در روزهایی که فقط صدای موشک‌های دوربرد را می‌شنیدیم و ذهن دوباره در حال بازسازیِ فاصله روانی خود با بحران بود، خبر رسید که محله‌مان دوباره هدف قرار گرفته است. موج انفجار، شیشه‌ها را پودر کرده و خانه ما—آن مأمن و پناهگاه —بیش از دیگران آسیب دیده و عریان و بی‌پناه رها شده بود. در آن لحظه که باید سراسیمه برای محافظت از پناهگاهِ آسیب دیده‌مان اقدام می‌کردیم، درد را دوباره، اما عمیق‌تر فهمیدم.

عجیب‌ترین کشف پدیدارشناسانه من در دل این بحران، یک غیاب بزرگ بود: در آن لحظاتِ آغشته به خون، خاکستر و موج انفجار، هیچ‌یک از آن تصاویر دراماتیک هالیوودی جلوی چشمانم نیامد. حقیقت این است که ما تنها می‌توانیم فیلم‌ها را با فیلم‌ها مقایسه کنیم. حواسِ شرطی‌شده با رسانه را نمی‌توان با تجربه عریانِ فروپاشی سنجید. درد را تنها دردمند به دوش می‌کشد و امتداد آن در ظرفِ زمان خطی نمی‌گنجد. دردِ واقعی، خود را در عمقِ یک تجربه زیسته و در بی‌رحمانه‌ترین حدِ نزدیکی به ما نشان می‌دهد؛ این همان حقیقتِ عریانی است که هرگز در تصویرِ تقلیل‌یافته‌ی درد در سینما، و پشت شیشه و ویترینِ خوش‌آب‌ورنگ رسانه‌ها جا نمی‌شود.

آنچه در عبور از این قاب شیشه‌ای دریافتم، پرده از حقیقتی هولناک‌تر برمی‌دارد: اینکه چگونه فجایع، زیر دندان رسانه «تعدیل» و «مصرف‌پذیر» می‌شوند. در این فرآیند، خون و زجه‌های انسانی به افکت‌های ویژه تقلیل می‌یابند. در فضای انتزاعی رسانه، رابطه میان فاصله روانی و درکِ عمق فاجعه را شاید بتوان این‌گونه بیان کرد که درک انسان نسبتی معکوس با میزانِ این فاصله دارد. اما رسانه با ایجاد یک توهمِ نزدیکی، این سازوکار شناختی را دور می‌زند. نتیجه این است که انسان‌ها از پشت کیبوردهایشان، آن تصویرِ بزک‌شده را برای یکدیگر آرزو می‌کنند، بی‌آنکه درکی از واقعیت تروما داشته باشند.

الیف شافاک در کتاب «فرزانگی در عصر تفرقه» به دقت این زوالِ همدلی را کالبدشکافی می‌کند. او هشدار می‌دهد که ما در عصر بمباران اطلاعاتی، دچار «خستگی همدلی» شده‌ایم و وقتی انسان‌ها به «آمار» تقلیل می‌یابند، رسانه‌ها چهره انسانی «دیگری» را مخدوش می‌کنند. شافاک می‌نویسد که ما «اطلاعات» را با «دانش»، و دانش را با «خرد» اشتباه گرفته‌ایم. «خردِ» درکِ تراژدی تنها در تجربه زیسته نهفته است.در شعور نهفته در آن…

جایی که دراما به تراژدی تبدیل می‌شود، دقیقاً همان نقطه صفرِ مرزی است؛ نقطه‌ای که روبانِ کادوپیچ‌شده‌ی رسانه می‌سوزد. در تراژدی زیسته، برخلاف درام، هیچ کاتارسیس و تزکیه نفسی در پایانِ سکانسِ ویرانیِ خانه‌تان وجود ندارد.

اما فراتر از ویرانیِ فیزیکیِ خانه، دردِ از دست دادنِ «هویتِ مکان» است که روح را می‌خراشد. در روزهای پس از آن شب تاریک، تنها یک امید مرا سرپا نگه داشته است: امید به اینکه پس از پایان جنگ، محله ما، «خیابان نیلوفر»، باز هم مثل قبل شود. دلم برای آن روزها پر‌میکشد؛ برای زمانی که زمان‌بندی قدم‌هایم را طوری تنظیم می‌کردم تا به اولین فنجان قهوه «گریفون» در محله برسم؛ جایی که حالا دیگر نیست. دلم برای دلخوشیِ بودنِ آن نانوایی فانتزی در نزدیکی‌مان تنگ است، جایی که محو شد و نانوایش دیگر در این دنیا نیست. حتی نگرانِ آن خشکشویی محله می‌شوم؛ خشکشویی‌ای که اگرچه شاید کیفیت کارش پایین بود، اما «خشکشویی نیلوفر» بود؛ مالِ ما بود. اینجاست که می‌فهمیم زخمِ جنگ بر چهره یک خیابان، تنها بر روی زمین و آسفالت آن نیست؛ بلکه در «زمینه» است؛ در خاطراتِ ما با چیزی که آنجا را از یک «ناکجا» به یک «جا» تبدیل کرده بود.

در همین روزهای پرالتهاب و در میان آوارِ خاطرات، به یاد مقاله‌ای از کتاب «شهر از نو» می‌افتم؛ مجموعه‌ای که تاب‌آوری شهرها و مردمانشان را در برابر فجایع روایت می‌کند. در این کتاب و در مقاله مربوط به ، «کوین رُزوارو» دو نمونه کلاسیک را بررسی می‌شود: آتش‌سوزی بزرگ شیکاگو (۱۸۷۱) و زمین‌لرزه ویرانگر سان‌فرانسیسکو (۱۹۰۶). او نشان می‌دهد که فاجعه، هرگز پایانِ راه یک ملت نبوده، بلکه محرکی برای برخاستن و پیشرفت بوده است. رُزوارو از اعجازِ «تخیل روایی» می‌گوید:

فاجعه وقتی روایت شود، دیگر اتفاقی کور و بی‌معنا نیست، بلکه به داستانی آموزنده و امیدبخش بدل می‌شود؛ داستانی که بازماندگان را به بازسازی فرامی‌خواند و به رنج‌هایشان معنا می‌بخشد.

کسانی که از دور نسخه جنگ می‌پیچند، نمی‌دانند که درد چگونه بی‌رحمانه بر سر انسان و خاطراتش آوار می‌شود، اما ما که از این قاب شیشه‌ای عبور کرده‌ایم، اکنون رسالتی بزرگ‌تر داریم: تبدیل این تراژدیِ زیسته به یک تخیل رواییِ سازنده. در میان این فروپاشی، من به آینده چشم دوخته‌ام. امیدوارم از این روزگارِ تلخ که گذشتیم، نه تنها خیابان نیلوفر و شهر تهران، بلکه «ایران» را از نو بسازیم؛ با تمام خاطرات خوبمان، از «جوزف» و «یگانه» و از تمام کسانی که قلبِ تپنده کوچه‌ها و خیابان‌های ما بودند. چرا که در نهایت، اگرچه درد، خود تنها معیارِ درد است، اما امید به بازسازی، تنها مرهم برای عبور از آن است. ما زنده‌ایم به امید، زنده‌ایم به ساختن، و عمیقاً اعتقاد داریم که تا بهار هست، امیدی هست؛ حتماً امیدی هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست و مقالات بیشتر…